...خودکار
پرسیدی:خودکار داری؟
ترسیدم و از دادن خودکارم اجتناب کردم.
جواب دادم:نه,می خوای چیکار؟
با یک کلمه خیالم را راحت کردی.گفتی:هیچی.
آن روز گذشت.هفته بعد باز آن سوال را تکرار کردی,باز ترس تمام وجودم را فرا گرفت,بدنم می لرزید.این بار برای نشان دادن خونسردی ام با عصبانیت گفتم:نه بابا,مگه من نویسندم؟!
سری تکان دادی و گذشت.این سوال در دیدار های بعد هم تکرار شد.دیگر برایم مهم نبود,شاید عادت شده بود و نمی ترسیدم.با گفتن یک جمله تو را از خواسته ات پشیمان می کردم.به خیالم راه دست به سر کردنت را یاد گرفته بودم.یکی از این روزها وقتی سوالت را تکرار کردی مردی که در نزدیکیه ما نشسته بود صدایت را شنید.خودکارش را از جیب بارانی اش در آورد و به تو اشاره کرد که خودکار را بگیری.خودکار را که از دستش گرفتی در دلم با عصبانیت خطاب به آن مرد غریبه گفتم:خودم خودکار داشتم,لازم بود می دادم بهش,اما دیگر فایده ای نداشت.نفس عمیقی کشیدم و به این فکر کردم که هر چه که بود,خوب یا بد,از دست دادمش.فکر می کردم چیزی که در سر داشتی حالا دیگر مال آن غریبه است.ولی بعد از یک ماه تو با خودکار آن غریبه برایم نوشتی:"دوستت دارم".
چه دیر می فهمیدم صداقت کلامت را... .