...از تو و برای تو(بدون بوسه)

شاید زمانی که چیزی به ذهنم نرسید:

نوشتم:

امید روزهایی که گذشت و هنوز می گذرد

امید روزهای تنهایی و بارانی

تولدت هر سال

با تو آغازیست برای عاشقتر ماندنم...

و ساده می گویم:

حس بودن دوباره ات مبارک...

۱۳۹۱/۰۲/۱۵

...بهانه

بی تو

نه بوي خاك نجاتم داد

نه شمارش ستاره ها تسكينم
چرا صدايم كردي
چرا ؟
سراسيمه و مشتاق
سي سال بيهوده در انتظار تو ماندم و نيامدي
نشان به آن نشان
كه دو هزار سال از ميلاد مسيح مي گذشت
و عصر
عصر واليوم بود
و فلسفه بود

و ساندويچ دل وجگر

                                 "حسین پناهی"

...

لااقل
امشب
شراب ننوش
مست که می شوی
ناخداگاه یاد مـن می افتی
گریه ات می گیرد داغون می شوی... .

...حالم خرابه

نه اشتباه نکن این یه شعر عاشقونه نیس تصور کن یه مرد و با چشمای خیس
نمیخوام نباید تو شعرم به تو جسارت کنم نباید حس عشقو تعبیر به اسارت کنم
شکسته میرم امشب بانو خدا نگه دارت اگر چه میشکنه اون دل سبز و سپیدارت
واسه من که پنجره یه آرزوی مبهم بود ولی تو پنجره باشه تموم دیوارت
ببخش منو اگه بوی زخم چرکینمو زجه های کبودم میشه موجب آزارت
دیگه صدای گریه ی بی وقتم نمیشکنه سکوت سرد و پر از انبساط افکارت

خیلی انتظار کشیدم که شاید بیای باز برای بدرقم با اون لباس گلدارت
و دل خوشم کنی با یه دروغ مصلحتی که میشه شاید بازم بیام برای دیدارت
ولی چه فایده که خوابت عجیب سنگین بود صدای خاطره هامون که نکرد بیدارت
میگن روزه گرفتی و دیگه غزل نمینوشی بمونه این آخرین غزلم واسه افطارت
شکسته میرم و خاطرات سبز تو رو به یادگار میبرم امشب خدانگهدارت

بی سر و سامون رفیق بغض جاده
بی همه چیز شد به جز این عشق ساده

هر چی لب تو دنیاس مجیز تورو میگن تو که بی لب زاده شده بودی ستمگر
هر چی دست تو حسرت دامن توئه تو آخرین جوابی واسه یه خواست بی ثمر
تعبیر یه خوابی که تو ذهنی خستس اون آخرین در نجاتی که همیشه
بستس
تو یه تکرار خسته ای که فقط یکباره وحدت اون دردایی هستی که بیشماره
من تو اسم تو تجزیه شدم بانو تجربه کن منو تو یه مرگی دوباره
شعری که خون تو حسرتت لخته میشه آخرین وارث نسل عشق اخته میشه
منو تو این هجرت غمگینم بدرقه کن تموم واژه ها رو تو ذهنت دغدغه کن
بذار تکثیر نگاه تو بشم بانو اسم حقیرم و رو زبونت لقلقه کن
واسه کسی که خراب عمری زیر آوارت آخرین جمله همینه خدا نگه دارت

بی سر و سامون رفیق بغض جاده
بی همه چیز شد به جز این عشق ساده

...بی نهایت

دلش حضور مردانه می خواهد...
نه اینکه مرد باشد نه ...
مردانه باشد...
.حرفش...قولش....فکرش....... نگاهش....قلبش و ...
آنقدر مردانه که بتوان تا....
...تا
بینهایتِ دنیا به او اعتماد کرد.....
تکیه کرد... .

...

تو ممكن است در تمام دنیا تنها یك نفر باشی، اما برای برخی از افراد، تمام دنیا هستی.


((گابریل گارسیا ماركز))

...یادت بماند

گریه ات که میگیرد / از باران بدم می آید

حالا تو از چتر های جادویی بگو که زیرش

تمام ِ قهوه ها / عاشقانه می شود ........

من به عصیان ِ سیگارم و یک جیب ِ تو خالی

دست هایم را / سر به زیر می کنم

این میز ها / بویی از تو نبرده اند

که تنها با صرف ِ تو

بتوان قهوه هایش را تلخ خورد ....

...بغض

گاهی بغضتو تو گلوت نگهدار...سبک نشی سنگینتری...!

...خیال

هر شب به آغوش می‌‌کشمت.

زحمت نفسهایت را نسیم از لایه پنجره می‌‌کشد...

با کلامه نگاهت چه کنم؟

بوی عطرت هم با بالشم....

گرمای دستانت را چه کنم؟

بار موهایت هم روی دوش عروسک‌های بالای تخت است...

مانده‌ام با شیرینیه بوسه‌هایت چه کنم...

تصمیم گرفتم بخوابم...

اگر به خوابم نیایی چه کنم؟؟؟

...شمع

شمعم را روشن می کنم...

سر ساعت...

به این امید که شمع تو هم روشن است...

ولی افسوس که تو در رویایت شمع مرا هم فوت می کنی که نورش آزارت ندهد... .

...مجنون

آسوده بخواب لیلی،مجنونه تو بیداره...
چشماش پر از خونه،یک عمره نخوابیده...
از وقتی‌ که تو رفتی‌،چشماش به عکساته...
آسوده بخواب لیلی،اون عاشق رویاته...

...

ای دل  ریش مرا با لب تو حق نمک                    حق نگه دار که من می روم الله معک

تویی آن گوهر پاکیزه که در عالم قدس                 ذکر خیر تو بود حاصل تسبیح ملک

در خلوص منت ار هست شکی تجربه کن            کس عیار زر خالص نشناسد چو محک

گفته بودی که شوم مست و دو بوست بدهم        وعده از حد بشد و ما نه دو دیدیم و نه یک

بگشا پسته ی خندان و شکر ریزی کن                خلق را از دهن خویش مینداز به شک

چرخ بر هم زنم ار غیر مرادم گردد                        من نه آنم که زبونی کشم از چرخ فلک

چون بر حافظ خویشش نگذاری باری                   ای رقیب از بر او یک دو قدم دور ترک

  "حافظ"               

...دیروز و امروز

دیروز...
.
.
.
هنوز هم به خاطرم هست آرامش بی منطق بعد از نگریستن به چشمهای پاکت را.

هنوز هم مشتاق  شنیدن گوشه کنایه های زهر آلودت هستم.

هنوز هم دوست دارم شانه به شانه ات،زیر دانه های شکیل برف
در تنفرت از پارک قدم بزنم.

هنوز یادم هست که بوی عطرت روز ها مستم می کرد،
دلم باز میکده ی وجودت را می خواهد.

هنوز هم گه گاهی می شنوم انگار،طنین غرور آمیز کلامت را.

هنوز هم به عادت همیشه لبه پنجره ی حیاط پشتیه قلبم
می نشینم و انتظارت را می کشم.


و امروز...
.
.
.
دیگر با منطق هم از دیدن چشم های بیمارت آرام نمی شوم.

دیگر علاقه ای به شنیدن زنگ گوش خراش صدایت هم ندارم.

دیگر متنفرم از تنفرت از پارک و قدم زدن حتی
با فاصله ات زیر دانه های آب شده ی برف(باران).

دیگر بوی عطرت هم آزارم می دهد،توبه کردم از می و میکده ی وجودت.

دیگر غرور کلامت هم چنگی به دلم نمی زند،بچه گانه است.

دیگر در و پنجره ی حیاط پشتی قلبم را پلمب کرده ام که ترک کنم انتظار دیدنت را......

 

                                                                                                    برای همیشه!!! !

...رشته محبت

چون رشته گسست می توان بست                  لیکن گرهیش در میان هست*

من رشته محبت خود پاره می کنم                    شاید گره خورد به تو نزدیک تر شوم

 

با این که بین دو  بیت تناقض موج می زنه،ولی شعر به دل میشینه .

یه رابطه زمانی که دچار مشکل میشه و رشته ش پاره می شه، آدم متناسب با ارزش رابطه تلاش می کنه برای گره زدن. ممکنه که دوستی دوباره شکل بگیره، اما هیچ وقت اون اتفاق از ذهن خارج نمی شه؛ در واقع شاید منظور از " گرهی در میان است "، همون خاطره اون اتفاقه باشه که همیشه تو ذهن هستش و  هر لحظه التیماتوم میده  که: «این دوستت قبلا امتحانشو خوب پس نداده ها! حواست جمع باشه!»

 

من رشته محبت خود پاره می کنم      شاید گره خورد به تو نزدیک تر شوم

 

این اتفاق خیلی کم پیش میاد. شاید گره بخوره اما خیلی وقتا هم گره نمی خوره .

 

فکر می کنم تو رابطه ی اول، مشکل برمی گرده به اینکه آیا ما واقعا طرف مقابل رو بخشیدیم ؟؟؟

و همه ی سوء ظن ها رو رفع کردیم ؟؟  یا از سر اجبار یا نیاز فقط در ظاهر بخشیدیم ؟

مساله حل شد یا صورت مساله پاک شده ؟

اگر به این شکل باشه که میشه        "گرهیش در میان است "

 

 اما اگر بالغانه مشکل رو بررسی کرده باشیم و نقاط ضعفی که توی رابطه بوده و باعث بروز مشکل شده رو  برطرف کردیم و در صورت نیاز معذرت خواهی آگاهانه **انجام شه، مساله را حل کرده و اجازه ندیم  هیچ نقطه ی تاریکی در مورد مشکل باقی بمونه .

بعد از اون می تونیم انتظار داشته باشیم "  شاید گره خورد به تو نزدیک تر شوم " اتفاق  بیفته. با این کار در اصل نقاط ضعف رو برطرف کردیم و در مسیر هدایت رابطه به سمت رشد هستیم .

 

..................................................

*از امیرخسرو دهلوی

**معذرت خواهی آگاهانه زمانی اتفاق میفته که انسان به این نتیجه میرسه کارش اشتباه بوده و چون این نتیجه گیری حاصل اندیشه و فکر کردن بوده پس دیگه تکرارش نمی کنه. 

 

منبع: http://pelake-1360.persianblog.ir

...همینجوری

خیلی وقته که آپ نکردم...

امشبم دلم گرفته بود که اومدم اینجا,هر چی گشتم,یه عکس خوب که به درد اینجا بخوره پیدا نکردم...

یه جورایی از وقتی عکاسیه صنعتی می کنیم حس می کنم کلا دید (یه ذره)هنریم از بین رفته...

حالا یه متن کوتاه پیدا کردم و اینجا می نویسمش...


چقدر شیرین می شود لحظات تلخم وقتی می دانم هنوز هم در آغوش گرم تو,جایی دارم...

چقدر آسان می شود سختی های زندگیم وقتی می دانم هنوز هم لیاقت بوسیدن دستهایت را دارم...

چقدر زیبا می شود زشتی های زندگی ام وقتی می دانم هنوز هم لیاقت شنیدن صدای گرمت را دارم...

چقدر لذت بخش می شود لحظات بدم وقتی می دانم هنوز هم اجازه ی چیدن غنچه ی لبت را دارم.

 

این متن از دفترچه ی خاطرات سربازیمه.این و دوازدهم اسفند۸۸ (۱۳۸۸.۱۲.۱۲)نوشتم,یعنی ۱ ماه از سربار شدنم گذشته بود...

دوازدهم یکی از مقدس ترین و بهترین روزها توی هر ماهه برای من...

تموم شد...

خدمت مقدس(مقدس؟!)

سربازی تموم شد!!!

 

مدت سربازی انقدر کوتاه بود که بهم اجازه نداد تعداد برداشت هام و از ۲ تا بیشتر کنم...

خدا رو شکر.به خاطر زحمتهای بابا در ۸ سال دفاع مقدس(مقدس؟!)زمان سربازیم ۵ ماه و نیم بود...(اون نیم و اگه نمی گفتم قطعا می مردم)

 

 

...برداشت آخر

کچل

* تا به حال برگای زرد و خشک درختهارو به چشم آشغال و باد و به چشم یه مزاحم ندیده بودم...

* حالا فهمیدم که "مگنا سفید" و "بهمن د...لی" هم سیگارای خوبین...

.

.

.

پ.ن:اینا چیزاییه که در کنار خدمت دارم بهشون پی می برم و هر چند وقت یه بار جندتایی بهش اضافه می کنم... .

...خدمت مقدس سربازی

وقتی صبحها با کلمه ی "بیدار باشه" و روشن شدن ۸ تا لامپ ۱۰۰ که تو اون شرایط فکر می کنی ۸ تا آرک ۲ کیلو بالا سرت روشن کردن از خواب بیدار می شی...

وقتی از سر میز غذا یا صدای کوبیده شدن مشت سرکار استوار روی میز ,دست از غذا خوردن می کشی...

وقتی از توی حمومی که تنها یک ربعه که رفتی توش با جمله ی شیر و ببند مواجه می شی و در صورت توجه نکردن فلکه ی آب گرم و می بندن و ممکنه تو هنوز حتی سرت پر از کف باشه ,میان و با چوب از لا به لای بخار آب می کشنت بیرون(در حموما هم که قفل نداره که)...

وقتی می ری به سمت باجه ی تلفن همگانی تا زنگ بزنی ,با یه صف رو به رو می شی که کل اون آدما برای زنگ زدن فقط ۱۵ دقیقه وقت دارن.حالا اگه دست کم بگیریم افراد توی صف ۱۵ نفر باشن یعنی نفری ۱ دقیقه می تونن صحبت کنن که اون زمان هم با جمله ی "کارت غیر مجاز است" تموم می شه...

وقتی ۵-۱۰ دقیقه وقت داری که هم از سرویس استفاده کنی و هم پوتین و کلاه و چهار بندت و تنت کنی و بعد از اتمام این کارها میایی تو آسایشگاه و می بینی باید نیم ساعت الکی خبر دار وایسی...

وقتی شب اولی که از مرخصی برگشتی و همچین بگی نگی یه کمی هم بی حالی و مریض احوال ,موقع خونده شدن لوحه ی نگهبانی با شنیدن اسم خودت مواجه می شی و می فهمی که معاون گروهبان نگهبانی* و با بزرگترین مصیبت زندگیت رو به رو شدی(الان ساعت ۱۰ دقیقه به ۲ ,یعنی من ۵ دقیقه است که نگهبان های پاس بعد و بیدار کردم)...

وقتی داری از شدت برون روی به خودت می پیچی و بعد از یک هفته برای اولین بار می خوایی به این عنوان از سرویس بهداشتی استفاده کنی ,با توالت هایی مواجه می شی که حتی یکیشم شیلنگ نداره و این لحظه ی شیرینیه که برای اولین بار در زندگیت خودتو با آفتابه می شوری...

وقتی به خاطر بازیچه شدن وسط شوخی ۲ تا افسر یک مقداری گوش مالی می شی...

وقتی موقع اعزام به مرخصی دفترچه ی مرخصی و مثل غذای سگ پرت می کنن جلوت و می گن واسه اینه که غرورتون بشکنه...

وقتی که باید عادتتو ترک کنی و به جای خوردن یه قالب ۵۰ گرمی کره و نیر با صبحانه ,۲ بند انگشت از هر کدوم و با یدونه نون لواش بخوری...

وقتی ویتامین Aیی که مالیدی رو لبات تااز شدت سرما نترکن ,می ماسه رو لبات...

وقتی موقع پخش کردن دفترچه ی مرخصی ,دفترچه ات و بهت نمی دن و بعد از روی یه لیست اسمت و می خونن و می گن که این افراد از فرماندهی کل به خاطر کمکاری در ورزش صبحگاه لغو مرخصی شدن...

فقط در یه صورت می تونی همه ی اینار و تحمل کنی ,باید یه فرشته داشته باشی ,یه فرشته کوچولوی مهربون.اینجوری آخر هر روز می گی چه زود گذشت.کل روزهای خدمت چه ۱ ماه باشه چه ۲۴ ماه ,مثل باد می گذره.... .


*معاون گروهبان نگهبانی:یعنی از ۹ که خاموشی می زنن می خوابی تا یک ربع به۱ ,بعد خود گروهبان نگهبان بیدارت می کنه و تا ساعت ۴:۳۰ که بیدار باش می زنن باید بشینی پشت میز و سر ساعت نگهبان هار و بیدار کنی.

باشد که به یاد آری... (هدیه من)

چه شبهایی که تو در خوابی و من عکس هایت را نگاه می کنم ...

صورتت را نوازش می کنم ...

شاید مرهمی باشد برای درد دلتنگی ام .

شاید اندوهم کم شود و چشمان خیسم آرام بگیرد و ابرهایش پراکنده شوند.

شاید اندکی از حسرت من برای ندیدن و از دست دادن صورتت از نزدیک کم شود

چه دردناک و زجر آور است جنگ میان انگشتان و احساسم زمانی که یکی لمس می کند اما دیگری حس نمیکند ابریشم وجودت را ...و چه شیرین بود لبخندت ...لبخندی که اکنون جایش را به مرواریدهای چشمانت سپرده و خود راهی نا کجا آباد شده است . این لبخند زمانی زیباست و قهوه ی زندگی ام را شیرین می کند که جاودانه باشد نه وقتی که فقط میهمان این عکسهاست.

لبخندت را جاودانه می کنم ...

جاودانه اش میکنم و این  مرواریدهای گرانبها را راهی خاطرات میکنم...

خاطرات تلخ گذشته که حتی دیگر مرورشان هم نمی کنیم....

                                                        از تو و برای تو با هزاران بوسه...

...سفر

وقتی به شنیدن صدای یه فرشته عادت می کنی,شنیدن صداهای مزاحم بدجوری عذابت می ده...

دستگاه مشترک مورد نظر خاموش می باشد,The number you have dialled is swiched off... .

...بدون شرح

ابر بود...کران تا کران ،ابرهای بدون باران صفحه ی آبی آسمان دلم را گرفته بود.گویی عنکبوتی عظیم تار گسترده بود .قصد شکار هم نداشت.صدای پای کسی می آید ...آهنگین و موزون...
چقدر تند می آیی؟گوشهایم عادت ندارند به این همه صدا ...
گوشهایم دیر وقتی ست که فقط می خواهند یک صدا بشنوند و آن صدای چنگ زدن پری کوچکی است که در اعماق اقیانوس شب ها با یک بوسه می میرد و صبح ها به یک بوسه زنده می شود.غریبه نزدیک می شود.نزدیک و نزدیک تر...
لباس سفیدی بر تن دارد .قلبم تند می زند...اما خورشیدی ندارم...خورشید در امید است که روزی ناخدا بگوید بادبان ها را بکشید و کنار روند ابر های تیره ی صفحه ی آبی آسمان دل من...
او نزدیک شد...در چشمان یکدیگر فقط می توانستیم همدیگر را ببینیم.سلام کرد ...جواب دادم.خواستم چیزی بگویم که فقط یک سوال در ذهنم نقش بست :
خانه ی دوست کجاست ؟
او مکسی کرد و سپیداری را که در نزدیکی نفس هایمان بود نشان داد و گفت: "در شهر سهراب ،:
نرسیده به درخت ،
کوچه باغیست که از خواب خدا سبز تر است
و در آن عشق به اندازه ی پرهای صداقت آبیست
می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ سر به در می آرد...
پس به سمت گل تنهایی می پیچی
دو قدم مانده به گل
پای فواره ی اساطیر زمین می نشینی
تو را ترسی شفاف فرا می گیرد
در صمیمیت سیال فضا خش خشی می شنوی
کودکی میبینی رفته از کاج بلندی بالا
جوجه بردارد از لانه ی نور
و از او می پرسی : خانه ی دوست کجاست ؟


دستهایت را به من بده تا برویم .شاید هنوز در جیبهایت قدری از گلهای یاس خوشبوی ک.چه ای که راه گم کرده از آن می گذشتی باقی مانده باشد و آن ها را با هم دوباره بو کنیم."
گفتم برویم...دست در دست ... شانه به شانه...
رفتیم و در راه...حرفهایی داشتیم برای نگفتن ،حرفهایی که خود را به زوال گفتن نمیکشانیدند ...
رفتیم تا رسیدیم به گل ...همان گل سرخی که از آن سخن می گفتی ...
آن را چیدم ...و به نشان تشکر به دستان تو سپردم عزیزم...



                                                                            با تضمین به شعر سهراب سپهری

...گل سرخ

فرشته آن روز یک گل سرخ به من هدیه کرد,پیش از آن من نه فرشته ای دیده بودم نه تا به حال کسی گلی مثل گل او به من هدیه داده بود...

من از داشتن آن گل سرخ بسیار خوشحال بودم و نسبت به اطرافیانم احساس برتری می کردم,چون مطمئن بودم که تا به حال کسی همچین گلی از همچین فرشته ای نگرفته.به دوستانم فخر می فروختم و خرسند بودم.گل را به همگان نشان می دادم و می گذشتم.

تا یک روز که متوجه شدم حسادت دیگران گل من را پژمرده کرده است,من آنقدر محو زیبایی بصری گل شده بودم که زیبایی درونی اش را به کل از یاد برده بودم.آن گل سرخ دیگر کامل پلاسیده بود,من امیدم را از دست داده بودم,ولی باز تلاش کردم,محیط را برای رشد دوباره ی گل فراهم کردم,به او آب دادم,غذا دادم,به امید آنکه دوباره گل سرخ زیبایم را به دست بیاورم,اما دیگر فایده ای نداشت,چون بلاهایی که بر سر هدیه ی فرشته آورده بودم,حتی از نظر خودم هم غیر قابل بخشش بود.

زمانی که من امیدم را به کل از دست داده بودم آن فرشته ی کوچک و مهربان تلاشهای مرا بی پاسخ نذاشت و گل را دوباره برای من زیبا کرد,زیبا تر از اول...

مرسی فرشته کوچولوی مهربون...

چه دیر می فهمیدم نجابت فرشته را... .

...بدون شرح

هر بار که می پرسیدم امیدوار بودم شاید تو دیگر حتما خودکاری همراه خود آورده ای.من میخواستم چیزی رازگونه بنویسم و به وسیله ی آن آینه ی قلبم  که مه آلود بود را پاک کنم. اما هر بار نا امید تر از قبل می شدم .تا آنروز که غریبه از جیب بارانی اش آن خودکار را در آورد .خودکار او جوهر نداشت.تو ندیدی؟ من جوهرش را از تو دزدیدم .اعتراف می کنم...خودکار آماده بود و من شروع کردم...
دیوی که تو از آن واهمه داشتی...
یک فرشته ی کوچک مهربان بود که چشمانش را باز کرد دست هایش را روی کاغذ گذاشت و بلند شد.به من چشمکی زد و من به او لبخند زدم.رو به تو کرد که متعجب نگاهش می کردی...با بالهای کوچکش خود را به تو رساند .چشمانت را بسته بودی که گل سرخی بر لبانت گذاشت و تو تا چشم باز کردی دیگر او را ندیدی ...و جایی که او از آن برخاسته رد پاهایش مانده است ...که نوشته :
دوستت دارم...

...خودکار

پرسیدی:خودکار داری؟

ترسیدم و از دادن خودکارم اجتناب کردم.

جواب دادم:نه,می خوای چیکار؟

با یک کلمه خیالم را راحت کردی.گفتی:هیچی.

آن روز گذشت.هفته بعد باز آن سوال را تکرار کردی,باز ترس تمام وجودم را فرا گرفت,بدنم می لرزید.این بار برای نشان دادن خونسردی ام با عصبانیت گفتم:نه بابا,مگه من نویسندم؟!

سری تکان دادی و گذشت.این سوال در دیدار های بعد هم تکرار شد.دیگر برایم مهم نبود,شاید عادت شده بود و نمی ترسیدم.با گفتن یک جمله تو را از خواسته ات پشیمان می کردم.به خیالم راه دست به سر کردنت را یاد گرفته بودم.یکی از این روزها وقتی سوالت را تکرار کردی مردی که در نزدیکیه ما نشسته بود صدایت را شنید.خودکارش را از جیب بارانی اش در آورد و به تو اشاره کرد که خودکار را بگیری.خودکار را که از دستش گرفتی در دلم با عصبانیت خطاب به آن مرد غریبه گفتم:خودم خودکار داشتم,لازم بود می دادم بهش,اما دیگر فایده ای نداشت.نفس عمیقی کشیدم و به این فکر کردم که هر چه که بود,خوب یا بد,از دست دادمش.فکر می کردم چیزی که در سر داشتی حالا دیگر مال آن غریبه است.ولی بعد از یک ماه تو با خودکار آن غریبه برایم نوشتی:"دوستت دارم".

چه دیر می فهمیدم صداقت کلامت را... .

...۵ یر عکس

یواشکی می آیی

و از لای در نگاهم می کنی

پیراهن صورتی پوشیده ای

گونه هایت سرخ شده اند

جلو می آیی و با دستان گرمت

دستم را می گیری

مادر همیشه می گوید

"در گوشی صحبت کردن

کار خوبی نیست"

در گوشم می گویی:دوستت...

پنج انگشت کوچکت را

نشانم می دهی

و دور می شوی

دستم را باز می کنم

یک ۵ بر عکس برایم کشیده ای.

پ.ن:دوستان اسم این متن "۵ بر عکس" ولی به خاطر طراحی شاهکار مهندسین بلاگفا نمی شه تو تیتر نوشتش,به همین خاطر اسمش به اشتباه شده بر عکس ۵... .

...

نقطه ی مرگ یه فتوبلاگ زمانیه که عکساش دیده نشه...

با چه امیدی دوباره آپ کنم به نظره شما؟؟؟

آخه مگه با "Tinypic" فقط عکسای سیاسی آپلود می کردن که فیلترش کردین؟!؟!؟

وبلاگایی که عکس سیاسی داشتن و فیلتر میکردین...

ما چه گناهی کردیم آخه؟؟؟

همیشه خشک و تر با هم می سوزن اینجا... .

... آخرین پروژه

پروزه ی تراژدی سینما

به کارگردانی آقای محمد علی افقه

فیلمبرداری از روز دوشنبه تا پنجشنبه مورخ ۲۶/۱۲/۸۷ لغایت ۲۹/۱۲/۸۷ به طول انجامید...

یعنی ما ۴ شنبه سوری و شب عید هم سر فیلمبرداری بودیم...

لوکیشن هم:کافه هنره...

سیستم کار , سیستم یا علی بود و همونطور که ملاحظه می کنید دقایقی قبل از اینکه من برای ایفای نقش انتخاب بشم خود کارگردان تصمیم به بازی در این نقش و داشت که بنا به دلایلی(محرمانه) منصرف شد.البته نا گفته نماند که همون ساعت با کسی که دوست داشتیم این نقش رو بازی کنه تماس گرفتیم ولی متاسفانه شمال بودن...

و بعد از گفت و گو با خانوم گریمور و اینکه چهره ی من قابلیت گریم شدن و تغییر تا چند سال بالاتر و داره , تصمیم بر این شد که من بازی کنم...

اینجا هم آقای کارگردان(البته از پشت) در حال بازی دادن به ما...

اینم من البته بعد از گریم...

وقتی که همه چی خوب و خوش بود...

اینجا قراره یه بلایی سره من بیاد...

از اینجا به بعد هم کلا مستند بلاییه که سرم اومده...

 

. ...درسسسسسسسسسسسسسسسسسس

به اطلاع کلیه دوستان و آشنایان می رسانم که تا

 ۱۵ اسفند کلا نیستم...

می خوام درس بخونم...

می فهمییییییییییییییییییییییییییییییییی؟؟؟ ؟

. ...زلف

زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم

                                      ناز بنیاد مکن تا نکنی بنیادم

می مخور با همه کس تا نخورم خون جگر

                                      سر مکش تا نکشد سر به فلک فریادم

زلف را حلقه مکن تا نکنی در بندم

                                      طره را تاب مده تا ندهی بر بادم

یار بیگانه مشو تا نبری از خویشم

                                      غم اغیار مخور تا نکنی نا شادم

شمع هر جمع مشو تا نبری از خویشم

                                      یاد هر قوم مکن تا نروی از یادم

شهره ی شهر مشو تا ننهم سر در کوه

                                      شور شیرین منما تا نکنی فرهادم

رخ بر افروز که فارغ کنی از برگ گلم

                                      قد بر افراز که از سرو کنی آزادم

رحم کن بر من مسکین و به فریادم رس

                                      تا به خاک در آصف نرسد فریادم

چون فلک جور مکن تا نکشی حافظ را

                                     رام شو تابدهد طالع فرخ دادم

...تهران

بازم همین... .