...گل سرخ
فرشته آن روز یک گل سرخ به من هدیه کرد,پیش از آن من نه فرشته ای دیده بودم نه تا به حال کسی گلی مثل گل او به من هدیه داده بود...
من از داشتن آن گل سرخ بسیار خوشحال بودم و نسبت به اطرافیانم احساس برتری می کردم,چون مطمئن بودم که تا به حال کسی همچین گلی از همچین فرشته ای نگرفته.به دوستانم فخر می فروختم و خرسند بودم.گل را به همگان نشان می دادم و می گذشتم.
تا یک روز که متوجه شدم حسادت دیگران گل من را پژمرده کرده است,من آنقدر محو زیبایی بصری گل شده بودم که زیبایی درونی اش را به کل از یاد برده بودم.آن گل سرخ دیگر کامل پلاسیده بود,من امیدم را از دست داده بودم,ولی باز تلاش کردم,محیط را برای رشد دوباره ی گل فراهم کردم,به او آب دادم,غذا دادم,به امید آنکه دوباره گل سرخ زیبایم را به دست بیاورم,اما دیگر فایده ای نداشت,چون بلاهایی که بر سر هدیه ی فرشته آورده بودم,حتی از نظر خودم هم غیر قابل بخشش بود.
زمانی که من امیدم را به کل از دست داده بودم آن فرشته ی کوچک و مهربان تلاشهای مرا بی پاسخ نذاشت و گل را دوباره برای من زیبا کرد,زیبا تر از اول...
مرسی فرشته کوچولوی مهربون... ![]()
چه دیر می فهمیدم نجابت فرشته را... .