...بدون شرح
ابر بود...کران تا کران ،ابرهای بدون باران صفحه ی آبی آسمان دلم را گرفته بود.گویی عنکبوتی عظیم تار گسترده بود .قصد شکار هم نداشت.صدای پای کسی می آید ...آهنگین و موزون...
چقدر تند می آیی؟گوشهایم عادت ندارند به این همه صدا ...
گوشهایم دیر وقتی ست که فقط می خواهند یک صدا بشنوند و آن صدای چنگ زدن پری کوچکی است که در اعماق اقیانوس شب ها با یک بوسه می میرد و صبح ها به یک بوسه زنده می شود.غریبه نزدیک می شود.نزدیک و نزدیک تر...
لباس سفیدی بر تن دارد .قلبم تند می زند...اما خورشیدی ندارم...خورشید در امید است که روزی ناخدا بگوید بادبان ها را بکشید و کنار روند ابر های تیره ی صفحه ی آبی آسمان دل من...
او نزدیک شد...در چشمان یکدیگر فقط می توانستیم همدیگر را ببینیم.سلام کرد ...جواب دادم.خواستم چیزی بگویم که فقط یک سوال در ذهنم نقش بست :
خانه ی دوست کجاست ؟
او مکسی کرد و سپیداری را که در نزدیکی نفس هایمان بود نشان داد و گفت: "در شهر سهراب ،:
نرسیده به درخت ،
کوچه باغیست که از خواب خدا سبز تر است
و در آن عشق به اندازه ی پرهای صداقت آبیست
می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ سر به در می آرد...
پس به سمت گل تنهایی می پیچی
دو قدم مانده به گل
پای فواره ی اساطیر زمین می نشینی
تو را ترسی شفاف فرا می گیرد
در صمیمیت سیال فضا خش خشی می شنوی
کودکی میبینی رفته از کاج بلندی بالا
جوجه بردارد از لانه ی نور
و از او می پرسی : خانه ی دوست کجاست ؟
دستهایت را به من بده تا برویم .شاید هنوز در جیبهایت قدری از گلهای یاس خوشبوی ک.چه ای که راه گم کرده از آن می گذشتی باقی مانده باشد و آن ها را با هم دوباره بو کنیم."
گفتم برویم...دست در دست ... شانه به شانه...
رفتیم و در راه...حرفهایی داشتیم برای نگفتن ،حرفهایی که خود را به زوال گفتن نمیکشانیدند ...
رفتیم تا رسیدیم به گل ...همان گل سرخی که از آن سخن می گفتی ...
آن را چیدم ...و به نشان تشکر به دستان تو سپردم عزیزم...
با تضمین به شعر سهراب سپهری
چقدر تند می آیی؟گوشهایم عادت ندارند به این همه صدا ...
گوشهایم دیر وقتی ست که فقط می خواهند یک صدا بشنوند و آن صدای چنگ زدن پری کوچکی است که در اعماق اقیانوس شب ها با یک بوسه می میرد و صبح ها به یک بوسه زنده می شود.غریبه نزدیک می شود.نزدیک و نزدیک تر...
لباس سفیدی بر تن دارد .قلبم تند می زند...اما خورشیدی ندارم...خورشید در امید است که روزی ناخدا بگوید بادبان ها را بکشید و کنار روند ابر های تیره ی صفحه ی آبی آسمان دل من...
او نزدیک شد...در چشمان یکدیگر فقط می توانستیم همدیگر را ببینیم.سلام کرد ...جواب دادم.خواستم چیزی بگویم که فقط یک سوال در ذهنم نقش بست :
خانه ی دوست کجاست ؟
او مکسی کرد و سپیداری را که در نزدیکی نفس هایمان بود نشان داد و گفت: "در شهر سهراب ،:
نرسیده به درخت ،
کوچه باغیست که از خواب خدا سبز تر است
و در آن عشق به اندازه ی پرهای صداقت آبیست
می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ سر به در می آرد...
پس به سمت گل تنهایی می پیچی
دو قدم مانده به گل
پای فواره ی اساطیر زمین می نشینی
تو را ترسی شفاف فرا می گیرد
در صمیمیت سیال فضا خش خشی می شنوی
کودکی میبینی رفته از کاج بلندی بالا
جوجه بردارد از لانه ی نور
و از او می پرسی : خانه ی دوست کجاست ؟
دستهایت را به من بده تا برویم .شاید هنوز در جیبهایت قدری از گلهای یاس خوشبوی ک.چه ای که راه گم کرده از آن می گذشتی باقی مانده باشد و آن ها را با هم دوباره بو کنیم."
گفتم برویم...دست در دست ... شانه به شانه...
رفتیم و در راه...حرفهایی داشتیم برای نگفتن ،حرفهایی که خود را به زوال گفتن نمیکشانیدند ...
رفتیم تا رسیدیم به گل ...همان گل سرخی که از آن سخن می گفتی ...
آن را چیدم ...و به نشان تشکر به دستان تو سپردم عزیزم...
با تضمین به شعر سهراب سپهری
+ نوشته شده در چهارشنبه ۹ دی ۱۳۸۸ ساعت 21:49 توسط Dani
|