هر بار که می پرسیدم امیدوار بودم شاید تو دیگر حتما خودکاری همراه خود آورده ای.من میخواستم چیزی رازگونه بنویسم و به وسیله ی آن آینه ی قلبم  که مه آلود بود را پاک کنم. اما هر بار نا امید تر از قبل می شدم .تا آنروز که غریبه از جیب بارانی اش آن خودکار را در آورد .خودکار او جوهر نداشت.تو ندیدی؟ من جوهرش را از تو دزدیدم .اعتراف می کنم...خودکار آماده بود و من شروع کردم...
دیوی که تو از آن واهمه داشتی...
یک فرشته ی کوچک مهربان بود که چشمانش را باز کرد دست هایش را روی کاغذ گذاشت و بلند شد.به من چشمکی زد و من به او لبخند زدم.رو به تو کرد که متعجب نگاهش می کردی...با بالهای کوچکش خود را به تو رساند .چشمانت را بسته بودی که گل سرخی بر لبانت گذاشت و تو تا چشم باز کردی دیگر او را ندیدی ...و جایی که او از آن برخاسته رد پاهایش مانده است ...که نوشته :
دوستت دارم...