...همینجوری
خیلی وقته که آپ نکردم...
امشبم دلم گرفته بود که اومدم اینجا,هر چی گشتم,یه عکس خوب که به درد اینجا بخوره پیدا نکردم...
یه جورایی از وقتی عکاسیه صنعتی می کنیم حس می کنم کلا دید (یه ذره)هنریم از بین رفته...
حالا یه متن کوتاه پیدا کردم و اینجا می نویسمش...
چقدر شیرین می شود لحظات تلخم وقتی می دانم هنوز هم در آغوش گرم تو,جایی دارم...
چقدر آسان می شود سختی های زندگیم وقتی می دانم هنوز هم لیاقت بوسیدن دستهایت را دارم...
چقدر زیبا می شود زشتی های زندگی ام وقتی می دانم هنوز هم لیاقت شنیدن صدای گرمت را دارم...
چقدر لذت بخش می شود لحظات بدم وقتی می دانم هنوز هم اجازه ی چیدن غنچه ی لبت را دارم.
این متن از دفترچه ی خاطرات سربازیمه.این و دوازدهم اسفند۸۸ (۱۳۸۸.۱۲.۱۲)نوشتم,یعنی ۱ ماه از سربار شدنم گذشته بود...
دوازدهم یکی از مقدس ترین و بهترین روزها توی هر ماهه برای من...
+ نوشته شده در یکشنبه ۷ آذر ۱۳۸۹ ساعت 1:34 توسط Dani
|