باشد که به یاد آری... (هدیه من)
صورتت را نوازش می کنم ...
شاید مرهمی باشد برای درد دلتنگی ام .
شاید اندوهم کم شود و چشمان خیسم آرام بگیرد و ابرهایش پراکنده شوند.
شاید اندکی از حسرت من برای ندیدن و از دست دادن صورتت از نزدیک کم شود
چه دردناک و زجر آور است جنگ میان انگشتان و احساسم زمانی که یکی لمس می کند اما دیگری حس نمیکند ابریشم وجودت را ...و چه شیرین بود لبخندت ...لبخندی که اکنون جایش را به مرواریدهای چشمانت سپرده و خود راهی نا کجا آباد شده است . این لبخند زمانی زیباست و قهوه ی زندگی ام را شیرین می کند که جاودانه باشد نه وقتی که فقط میهمان این عکسهاست.
لبخندت را جاودانه می کنم ...
جاودانه اش میکنم و این مرواریدهای گرانبها را راهی خاطرات میکنم...
خاطرات تلخ گذشته که حتی دیگر مرورشان هم نمی کنیم....
از تو و برای تو با هزاران بوسه...