چه شبهایی که تو در خوابی و من عکس هایت را نگاه می کنم ...

صورتت را نوازش می کنم ...

شاید مرهمی باشد برای درد دلتنگی ام .

شاید اندوهم کم شود و چشمان خیسم آرام بگیرد و ابرهایش پراکنده شوند.

شاید اندکی از حسرت من برای ندیدن و از دست دادن صورتت از نزدیک کم شود

چه دردناک و زجر آور است جنگ میان انگشتان و احساسم زمانی که یکی لمس می کند اما دیگری حس نمیکند ابریشم وجودت را ...و چه شیرین بود لبخندت ...لبخندی که اکنون جایش را به مرواریدهای چشمانت سپرده و خود راهی نا کجا آباد شده است . این لبخند زمانی زیباست و قهوه ی زندگی ام را شیرین می کند که جاودانه باشد نه وقتی که فقط میهمان این عکسهاست.

لبخندت را جاودانه می کنم ...

جاودانه اش میکنم و این  مرواریدهای گرانبها را راهی خاطرات میکنم...

خاطرات تلخ گذشته که حتی دیگر مرورشان هم نمی کنیم....

                                                        از تو و برای تو با هزاران بوسه...